Dienstag, 16. Oktober 2007

شهادت زندگی من

من نور جهان هستم هرکه مرا پیروی کند در تاریکی نخواهد ماند زیرا نور حیات بخش راهش را روشن میکند
یوحنا 8/12
با نام خداوندمان عیسی مسیح نجات دهنده من از ظلمت و تاریکی
من در شهر تهران در خانواده مذهبی مسلمان به دنیا امدم
بخصوص مادرم همیشه در تلاش بود که مرا با اداب و رسوم و مراسم مذهبی اسلام اشنا کرده و بگونه ای شخص مذهبی و خداترسی تربیت کند و من نیز واقعا به تمام رهنمودها و سخنان وی گوش میدادم
سعی میکردم با خواندن نماز اول وقت و خواندن قران و روزه و دعاهای مذهبی دیگر هر چه بیشتر خود را به خداوند نزدیک کنم
حدود 9سال پیش بر اثر رویدادی به کشور المان امدم با انکه از وطن و محیط مذهبیم دور بودم اما در اینجا اولین چیزی که جستجو کردم جا نماز و کتب مذهبی اسلام بوداز قبیل قران و مفاتیح و کتب دیگری اسلامی
به مدت یکی دوسالی که از امدنم به کشور المان میگذشت من فرایض مذهبیم را انجام میدادم و از کسانی که در اینجا تغییر مذهب داده بودن و اسلام را ترک کرده مسیحی شده بودن بسیار متنفر بودم و در دل خود انان را لعن میکردم و برایم دشمنان سرسخت و مرتدی بحساب میامدن چون طبق ایین اسلام هر که از اسلام رو برگردند کافر ومرتد حساب شده خونش حلال است.در جایی که من زندگی میکردم یک فرد ایرانی بود که مسیحی شده بود یادم هست هرگاه او را در خیابان میدیدم باچنان نفرتی به او مینگریستم و سعی میکردم با وی حتئ روبرو نشم و جواب سلامش را هم نگویم .یکروز در منزلم نشسته بودم که دیدم زنگ میزنند هنگامی که در را باز کردم همان شخص با یک تیم امریکایی متشکل از خادمان مسیحی را در جلو خودم دیدم با توضیحات بالا فکر کنم خود شما متوجه میشوید ان لحظه چه حالی شدم.البته این را خاطر نشان کنم من همیشه از دوران کودکیم کشش و محبت خاصی به خود مسیح داشتم البته نه بعنوان خداوند و نجات دهندم بلکه فقط به عنوان یک پیامبری که قران در موردش صحبت کرده بود برایم نسبت به پیامبرانی که در قران نامشان بود او ویژهگی خاصی در قلبم داشت اما اینکه مسلمانی اسلام را کنار بگذارد و پیرو دین مسیحی شود برایم یک فاجعه جهانی و یک توهین بزرگ به مذهبم به حساب میامد .
گفتند میخواهیم داخل بیاییم و با شما صحبت کنیم یک لحظه حس خاصی پیدا کردم و دعوتشان کردم بایند تو البته نه برای اینکه ازشان پذیرایی کنم برای اینکه کمی با انها در مورد مسیحیت و اسلام بحث کنم .
انان به چند سئوال اولیه جواب دادند و یک کتابمقدس به من دادن و رفتند.اولین چیزی که به فکرم ان لحظه رسید مبارزه و جنگ بود علیه مسیحیان و برای اینکه به اعتقاد خودم انان را محکوم کنم بهتر دیدم کتاب مقدس را مطالعه کنم و هر چی را که به نظرم میامد که باید تحریف شده باشه و ایراد داشته باشه جمع اوری کنم و مسلح با کلام خودشون به جنگشان بروم
از عهد عتیق باب پیدایش شروع کردم به مطالعه و هرجا احساس میکردم با باورهایم نمیخواند سریح زیرشان را خط میکشیدم و ان متون را جمع اوری میکردم برای روز مبارزه و هر چه بیشتر میرفتم جلو سئوالات بیشتر میشد .چند ماهی به همین منوال گذشت به یکی از مسیحیان ارامنه برخورد کردم و از او خواستم که اینبار وقتی به کلیسا رفت مرا با خود ببرد چون چند سئوال از کشیشان دارم و او هم مرا برای هفته بعد همراه خودشبه کلیسا برد نکته جالب اینجا بود که کشیش کلیسای انان یکی از مسلمانان پراعتقاد بود که مسیحی شده بود این دیگه برایم بیشتر شوک اور بود اما از جهتی هم خیلی عالی چون میتوانستم با کسی که به نظر من مرتد بود و با قران و اسلام اشنایی داشت بهتر مبارزه کنم .اما باید اعتراف کنم در همان لحظه که داخل جمع کلیسا شدم گرما و محبت خاصی را تجربه کردم که هیچگاه در هیچ کجا حتی مسجد هم تجربه نکرده بودم .بعد از پایان مراسم سئوالاتمو برا ی وی گفتم و او هم در حد خودش جواب میداد و هی از قران ایه هم میاورد فهمیدم ان لحظه که من که اینقدر از بچه گی ادعا مسلمانی دارم و مدام سرم تو دعا و قرانه اطلاعات کمی نسبت به او دارم بهتر دیدم بروم و بیشتر مطالعه کنم قران و کتب اسلامی را و اینبار با دست پر تری بیایم تا مغلوبش کنم.
شروع کردم قران را به فارس یخواندن و همینطور چند کتاب دیگر در رابطه با تاریخ اسلام و شکل گیری اسلام و غیره هر کتابی که میتوانست بهم کمک کند را مطالعه میکردم اما هرچه مطالعه میکردم تازه میفهمیدم که چقدر در جهالت هستم و واقعا چقدر تا به امروز راه را اشتباه رفتم به جایی رسید که دبگر بعد از دوسال فهمیدم اسلام ان راهی نیست که مرا بتواند به خداوند نزدیک کند و تازه اینقدر تناقض در این کتاب پیدا کردم که دیگر دنبال تناقض در کتاب مقدس نبودم حال بدی داشتم واقعا دوسال جنگ بزرگ روحانی تمام باورهایم فرو ریخته شده بود و از طرفی اعتراف به این واقعیت برایم خیلی دشوار بود مانند یک فردی شده بودم که عمری راه امده تا به اب برسد بعد سراب میبیند اما نمیخواهد قبول کند .
بعد از دوسال من شدم یک ادم به قول خودمون بی دین اسلام را کنار گذاشته بودم امامسیح را هم فعلا نمیتوانستم بخاطر بلایی که تو این چند سال همان اطاعت کور کورانه بود به عنوان واقعیت و راه خداوند بپذیرم و چون میخواستم اینبار دیگر اشتباه نکنم دوباره شروع کردم از اول باب اول کتاب مقدس به خواندن کلام اما اینبار نه خصمانه بلکه منصفانه و با هوشیاری کامل و هرجا که سئوال برام پیش میامد نزد همان کشیش میرفتم و انقدر سئوالاتم زیاد بود که در طول مدت کوتاه نمیشد به همش جواب داد و حدود یکسالی طول کشید و گاهی هم جوابها برایم قانع کننده نبود یکبار کشیش مورد نظر به من گفت هلن بهترین رهنمای تو همان خداوند هست و بهترین معلمت او برو دعا کن تا اون خودش جوابهاتو بهت بده و من چون واقعا میخواستم به حقیقت برسم از انشب شروع کردم به دعا و از خداوند خواستم خودش کلامش را برایم اشکار کنه و واقعا خداوند را شکر که همین کار را هم کرد و بعد از سه سال من به واقعیت کتاب ومقدس و مسیح ایمان اوردم اما باز گاهی شک به سراغم میامد بخصوص در مورد تثلیث خداوند یکشب خیلی دعا کردم یادم میاید که مطابق کلام گفتم خداوندا اگر تو راه راستی و حیات هستی اگر تو شبان نکو من هستی من و از این شک برهان دیگر نمیخواهم سر در گم باشم و شب خواب زیبایی دیدم
در خواب و رویا دیدم پشت در خانه من شخصی به هیبت یک پادشاه ایستاده با قبایی از حاشیه طلا تاجی بر سر و عصایی طلایی در دست و در خانه مرا میکوبد من از انطرف در پرسیدم کیستی .
گفت من خداوند توهستم در را به رویم بگشا و زمانی که در را گشودم خانه ام پر نور شد و در خواب این ایه یادم امد من اینک ایستاده در را میکوبم هر که در را برویم باز کند در او ساکن خواهم شد و هیچگاه او را ترک نخواهم کرد ...
خداوند را شکر برا ی کلام زنده اش و وعد ه های راستینش من بعد ان رویا بعد چند ماه تعمیید گرفتم ودر تابستان سال 2003 حدود
حدود سه سال و نیم بعد از انروزی که کتاب مقدس را برای محکومیت شروع به مطالعه کرده بودماینک خودبا اگاهی و اطمینان زندگیم را به دستان پر مهر مسیح تسلیم کردم
خداوند را جلال باد بر نامش که خود گفت هر که واقعیت را بخواهد خواهد یافت اکنون با همان شخصی که از وی متنفر بودم خداوند را شکر فرصتی برایم فراهم اورد تا با وی هم خدمت شوم دوست دارم تمام کسانی که در تاریکی هستند را با نور مسیح اشنایی دهم و ارامشی و شادی و نجاتی که خداوند بهم هدیه داده است بدون دریغ در اختیار دیگران بگذارم از خداوند میخواهم که مرا ابزار سازد جهت اشنایی دیگران با کلام و نجات واقعی از همه شما که در این سایت میایید خواهان دعا در این جهت هستم .برا ی همه شما عزیزان برکت و نور از عیسی خداوند میطلبم
و در اخر ایه تعمید خود را مینویسم زیرا واقعا همان وعده ای که داده بود در موقع تعمیدم خداوندم عیسی مسیح اکنون همان است
اما انانی که به خداوند امید بسته اند نیروی تازه میابند و مانند عقاب پرواز میکنند می دوند و خسته نمیشوندره میروند وناتوان نمیگردند امین اشعیا باب چهل ایه سی و یک
هلن ضیایی مقدم ا. .

Keine Kommentare: